برچسب:
نویسنده: مانی میرزایی
تو کوچه ترقه زدند،
پیرزنه دم در وایساده بود
هفت جد یارو رو نفرین کرد
دو دقیقه بعد نوه خودش ترقه زد
در حد بمب هیدروژنی!
پیرزنه گفت: قربون قد و بالات مادر مواظب باش!!
============================
چهارشنبه سوریتون مبارک
برچسب:
نویسنده: مانی میرزایی
برچسب:
نویسنده: مانی میرزایی
برچسب:
نویسنده: مانی میرزایی
زندگی فقـط یـه لحظه اش قشنگه
سـوت پایان!
خدایــــــــــــــــا
عجیب منتظــــر اون لحظه ام!
بزن اون سوتِ پایانُ
داغـــــونـــــم.........
برچسب:
نویسنده: مانی میرزایی
میباری بارون ...
پس ببار بی وقفه ببار ...
ببار بر چشمان ترم ببار بر نگاه تنهایم ...
ببار بر دل سنگم ...
ببار بر وجود بی روحم...
ببار بر دستان لرزانم که لیاقت دستهای عشقش را نداشت ...
ببار بی وقفه ببار...
ببار چون که به اندازه تک تک قطرات بارون دوستش دارم ...
ببار بارون که دلم بدجوری هوای خواهرمو کرده ...
برچسب:
نویسنده: مانی میرزایی
برچسب:
نویسنده: مانی میرزایی