خرید بک لینک
به یاد دارم کودک که بودم، می گفتند بنویس:خَواهَر و بخوان:خاهر اما این روز ها می نویسم: *خواهر* و می خوانم: *اشک*... می نویسم: *خواهر* و می خوانم : *درد*... می نویسم: *خواهر* و می خوانم: آه......... آنقدر پشت پنجره ی انتظار آه کشیده ام که تصویر رویای آمدنت مات شده.... دیروز سر مزار کسی گفت: تسلیت

برچسب: نویسنده: مانی میرزایی تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 4:36

تو کوچه ترقه زدند،

پیرزنه دم در وایساده بود

هفت جد یارو رو نفرین کرد


دو دقیقه بعد نوه خودش ترقه زد

در حد بمب هیدروژنی!


پیرزنه گفت: قربون قد و بالات مادر مواظب باش!!

============================

چهارشنبه سوریتون مبارک

برچسب: نویسنده: مانی میرزایی تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 15:25

خیلی دلم تنگ شده واست خواهر جون …….بخدا خیلی جات خالیه ..اینقدر دلم هواتو کرده ک خدا میدونه …باخودم گفت برم سراغ فیلمهام توی لبتابم ی فیلم تمام قد ازت بیارم بلکه صداتو هیکلتو قدو بالاتو ببینم اما مگه این اشک لامصب میزاره …نازنینم ی فیلم پیدا کردم همینکه گذاشتم اشکام مجال نداد مثل بچه ها فقط دست م

برچسب: نویسنده: مانی میرزایی تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 15:25

بیا ای دل بیا با هم قدمی بزنیم بی چتر زیر باران امشب جمعمان جمع است من از یار بی وفا میگویم تو از دلتنگی من از... **** آسمان کوتاه بیا یار با تو چه کرده که اینچنین دلتنگی.... می ترسم بگویم سیلی به راه شود.. کوتاه بیا... ...

برچسب: نویسنده: مانی میرزایی تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 15:25

زندگی فقـط یـه لحظه اش قشنگه

سـوت پایان!

خدایــــــــــــــــا

عجیب منتظــــر اون لحظه ام!

بزن اون سوتِ پایانُ

داغـــــونـــــم.........

برچسب: نویسنده: مانی میرزایی تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 15:25

میباری بارون ...

پس ببار بی وقفه ببار ...

ببار بر چشمان ترم ببار بر نگاه تنهایم ...

ببار بر دل سنگم ...

ببار بر وجود بی روحم...

ببار بر دستان لرزانم که لیاقت دستهای عشقش را نداشت ...

ببار بی وقفه ببار...

ببار چون که به اندازه تک تک قطرات بارون دوستش دارم ...

ببار بارون که دلم بدجوری هوای خواهرمو کرده ...

برچسب: نویسنده: مانی میرزایی تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 15:25

دست بردار ، برو ! پرسه نزن دور و برم من از آن قالی فرسوده که پا خورده ترم دو سه بار آمده بودم بروم ، جا ماندم چه بلا ها که نیاوردی از آن پس به سرم فکر کردی که من از جنس تو ام ، صد رنگم از کنار تو و این خاطره ها می گذرم ؟! تشنه بردی لب دریا و مرا آوردی گفتی اما که به تو از همه نزدیکترم خوب میدانی اگر

برچسب: نویسنده: مانی میرزایی تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 15:25

صفحه بندی